ماه اخر و دردهاى زايمان..

سلام به دونه اناراى خوشمزه وابدار مامانى

نيامده ايد و جان ميدهم برايتان... وقتى تو اغوشم بگيرمتان بى گمان. ...

جونم بگه براتون از جمعه بسترى شدم تو اورژانس جاناى دلم


انقباضات زايمان زودرس دردناک اما شيرين سراغم آمد


ميان دردهايم وول خوردن شما در بطنم شيرينيش را دو چندان

ميکرد حيف که هنوز زود بود امدنتان. شش ساعت انقباض امانم

را بريده بود کلى سرم سولفات به بدنم تزريق کردن تا دردهايم را

مهار کنن...سرم وارد بدنم ميشد انگار تمام رگ و پى مغزم داشت

منفجر ميشد تمام وجودم گر گرفت و خيس عرق شد پيشانيم.

پرستارها و دکتر حسابى بهم ميرسيدن اونجا بهم ميگفتن مامانه دوقلوها..

خلاصه يکه صبح به بخش منتقل شدم و تا خود صبح پلک رو هم

نزاشتم شبى سرد و غمگين پر از دورى محمدم ...

وقتى لباس صورتى بيمارستان و ميپوشيدم منو مادرم بغض

سنگينى داشتيم و هر دو در تلاش قايم کردن صورتمان بوديم..

اون شب با چشم هاى کاملا باز گذشت.. صبح مامان اومد پيشم

حس خوبى داشتم مخصوصا که در اتاق سونو بودم و درد اومده

بود سراغم و دل تمام مريض هاى اونجا برايم سوخته بود و هر

کسى دلش ميخواست کارى برايم انجام دهد يکى روسريم را

درست ميکرد يکى اشک هايم را پاک ميکرد.. .خلاصه اخر نوبتم شد...

دلم ميخواست زودتر از بيمارستان بيام بيرون هم اتاقى هاى خوبى

داشتم پرستارهاى بخش هم برايم اسم گذاشته بودن..بهم ميگفتن

بيمار زيباى بخش.. البته که لطف داشتن. و ميخواستن باهام

راحت باشن.. براى روز سوم ديگر طاقتم تمام شده بود ظهر بود که

با رضايت خودم مرخص شدم

وقتى محمدم رو ديدم چشاى مظلومش تمام قدم را برانداز ميکرد

دوست داشتم همون جا ببوسمش و بگم انگار سه سال است

نديدمت عشقم.

الحمدالله بهتر بودم هنوز دردها رو دارم ولى قابل تحملترن.

دکتر خودم گفت شش روز ديگه نوار انقباض بدهم. اگر زياد بود فردا عمل


هورى دلم ريخت يعنى فقط هفت روز ديگر تا به ديدار فاصله است!!


خدايا کمکم کن گلاى زندگيمونو به خودت سپردم






[ بازدید : 790 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ دوشنبه 4 اسفند 1393 ] [ 18:28 ] [ پگاه ]

[ ]

روز تولدم- يکسالگى وبلاگم❤❤

سلام

پارسال دقيقن مثل امروز شروع کردم به نوشتن با حال و روزى زنى دردمند و دل شکسته اون روزا به تازگى جگرگوشه م را از دست داده بودم و سخت ازرده دل و مات روزگارم بودم

هيچ نميدانستم سال بعد مينويسم با وجود دو فرشته در بطنم

خدايا شکرت هر چه بگويم کم است

خدايا شکرت که حسرت شکم بر امده و سينه ى پر شير را بر دلم نگذاشتى

خدايا شکرت حاله خوش باردارى را ب کامم چشاندى

ازت ممنونم

همسرم... تکيه گاهم, ممنونم تمام وقت و انرژيت را براى ما و زندگيمون ميگذارى. عاشقتم همه ى جانم.

مادرم... هيچ واژه اى را نميتوانم بگم تا ذره اى محبتت را جبران کند

9 ماه مرا به شکم کشيدى و.الان 9 ماه پرستارم بودى دستاى گرم و خسته ات را ميبوسم همه ى وجودم.

پدرم...پايه ى خانواده م ازت سپاسگزارم از محبت هاى يواشکيت از مهربونى هميشگيت ممنونم دوستتدارم اميدم

برادرم... جان جانانم,ازت ممنونم همراه هر روزه ى بى حالى و بى تابيم ممنون از دلگرمي هايت ازنگرانى هايت. ديوونه تم يه دونم


شکر خدا تا به الان همه چى خوب بوده بچه هام حالشون خوبه و منتظر روز ديدارم.. .احتمالا سه هفته ى ديگه روى ماهشونو ميبينم


دوستاى مهربونم بازم با دل مهربونتون دعايم کنيد

بين خودمان باشد از عمل و بيهوشى


ميترسم...


الهى که تمام مسافراى تو دلى به سلامت برسن .دوقلوهاى ما هم صحيح و سلامت برسن تو اغوشمون..


التماس دعاى شديدددد..❤❤❤❤





[ بازدید : 575 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ جمعه 24 بهمن 1393 ] [ 15:32 ] [ پگاه ]

[ ]

هشت ماهگی ...

حق ..

سلام به توت فرنگی خوشمزه های مامان



دیگه رفتم تو هشت ماهگی 31 هفته شدم .اینقدر قلمبه شدم که خدا میدونه . بابایی بهم میگه

قلقلی...

الهی من فداتون وقتی لگد میزنید پاهاتو از رو شکمم حس میکنم .تازه هر کدومتونم

ساعت خاص خودتون و دارین ، پرهام از صبح لگد میزنه تا شب بعد میخوابه .پرنیان از وقتی میرم

رو تخت برای خواب میکوبه تا هر وقت که بیدارم حسش میکنم .حالا تو این ساعت ها

گاهی جفتتون با هم حمله میکنید بماند ..

مامان نادی تون ساعت ها میشینه و به دل من نگاه میکنه و

وقتی اینور اونورش میکنید قربون صدقتون میره .. فداتون بشم تا دست میکشم رو دلم

جوابمو با یه ضربه میدید ..

شیرین ترین حس برام بی نهایت لذت میبرم ..

از خدا میخوام شما دو تا

رو برامون حفظ کنه و به همه خاله هایی که نی نی ندارن منتظرن بهشون فرزند سالم و

صالح عطا کنه ..


راستش این اخرین مطلب تو این خونه است که براتون مینویسم . فردا میریم خونه جدید ..

خیلی خوشگل شده مخصوصا اتاق شما دونه انارای مامان .

سیسمونی خوشگلتونو که چیدم برا خاله جونیاتون عکسشو هم میزارم .

فقط 37 روز دیگه مونده تا روز دیدارمون


لحظـــه ی دیـــــــــــــدار نــزدیـــک اسـت . . .

مامان عـــــاشقتونه .........





[ بازدید : 615 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ جمعه 3 بهمن 1393 ] [ 2:59 ] [ پگاه ]

[ ]

سونو 27 هفتگی

بسم الله النور

سلام به شاتوتای مامان

دیروز اومدم به دیدنتون قربون اون شیطونیاتون الهی شکر همه چی خوب بود

هزار ماشالله پرهام گلی 871 گرم شده فدای پسر پهلوونم بشم

دختر ماهم پرنسس مامان پرنیانم 811 گرم قربون باربی خانم بشم

من عاشق صدای طنین قلبتونم وقتی کل اتاق سونو رو پر میکنه ،صدای دو تا قلب خوش اهنگ

الهی 120 سال بتپه عسلای من .

عاشقتونم ..زود چاق و چله بشید که وقتی بیاید میخوام بچلونمتون







[ بازدید : 900 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ يکشنبه 7 دی 1393 ] [ 10:27 ] [ پگاه ]

[ ]

اول هفت ماهگی

به نام خدا

سلام گلای زندگیم . اولین روز زمستونیتون بخیر

مامان رفت تو هفت ماه حسابی گرد و قلمبه شده . ان شاالله شنبه 6 دی

میرم سونو خودتونو اماده کنید مامان داره میاد به دیدنتون

این روزا منو بابایی کلی سرمون شلوغه ، اخه یه خونه ی بزرگتر خریدیم، وای که اتاق شما چقدر

خوشگله بابایی هم کلی ایده داره برای خونمون . عزیزای دلم ما داریم خودمونو برای ورود شما

اماده میکنیم . مامان نادی و بابابزرگ جون براتون زحمت کشیدن و کلی سیسمونی خوشگل خریدن

سرویس تخت و کمدتون که خیلی نازه . مبارکتون باشه خوشگلای مامان .

باید بهم قول بدید برای اومدن عجله نکنید و سر وقت به دنیا بیاید و دعا کنید مامان تو اثاث کشی

زیاد سختی نکشه .

خیلی دوستتون دارم امیدای زندگیم .





[ بازدید : 594 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ دوشنبه 1 دی 1393 ] [ 17:09 ] [ پگاه ]

[ ]

25 هفتگی

بسم رب الحسین

سلام خوشگلای مامان :flirtyeyess:


اخرای 25 هفته هستم

اون هفته رفتم دکتر همه چی خوب بود جز فشار مامانی :imofksmiley: نمیدونم چرا


یه مدت بدجور هوس خوراکی های ممنوعه رو میکردم روم به دیوار

عاشق چیپس و پفک شده بودم و بی وقفه میخوردم به جای آب هم دوغ ...:drool-smiley:

همه ی شوری ها باعث شدن فشارم بره بالا و دکتر زنگ خطر و زد


برام کلی ازمایش نوشت از جمله دفع پرتیین ..که خیلی ازش میترسیدم ..


خلاصه مامان ازمایشا رو داد و امروز که جواب ها رو بردم دکترببینه گفت


الحمدالله همه چی نرماله ..فشارمم خوب بود چون دیگه از اون خوراکی ها نخوردم و

کلا نمک و حذف کردم فقط بخاطر شما عشقای مامان . :flirty5-smiley:


از اول پرنیان بانو لگدای جانانه ای نثار مامان میکرد ولی دو هفته ایی میشه


اقا پرهام مامان دیگه به خواهر جونیشم مجال نمیده .

دل مامان شده مث توپ فوتبال :smile (31):





[ بازدید : 910 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ يکشنبه 23 آذر 1393 ] [ 22:48 ] [ پگاه ]

[ ]

مادر..

میلیون ها سال است که زن ها حامله می شوند و شکم هایشان می شود خانۀ موجودی دیگر.
میلیون ها سال است که آدم های دیگر شاهد بارداری و زاییدن زنان هستند، اما هنوز هیچکس به آن عادت نکرده است؛

نه زن های حامله و نه رهگذرها، مردم دوست دارند به زن های باردار لبخند بزنند و مراقبشان باشند.
انگار شکم های بزرگ و موجودات درونشان هیچ وقت عادی و تکراری نمی شوند.

جداً چقدر عجیب است نفس کشیدن کسی زیر پوست تو، چقدر عجیب است تماشای تکان خوردنش و چقدر عجیب است دلبسته شدن به موجودی که ساکن دنیایی دیگر است...
یک چیزهایی هیچ وقت عادی نمی شود، بچه دار شدن مثل یک جادوست، مثل افسانه ای شیرین و عجیب و غریب که سخت می شود باورش کرد. آخر چطور می شود یک دفعه مادر شد؟!؟

همین که اولین بار نقطه ای تپنده را نشانت می دهند و می گویند این بچه شماست، همه چیز تغییر می کند. دستت را می گذاری روی شکم و حس می کنی از همین حالا باید قوی تر باشی، باید محافظت کنی از این نقطۀ تپندۀ کوچک، باید حامی اش باشی، همراهش باشی، هر روز بزرگتر که می شود، احساساتت بیشتر موج بر می دارد، شروع به تکان خوردن که می کند فکر می کنی دیگر خودت نیستی، دیگر پاهایت روی زمین نیست، لذتی وجودت را می گیرد که با کمتر چیزی قابل قیاس است...





[ بازدید : 602 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ شنبه 15 آذر 1393 ] [ 19:52 ] [ پگاه ]

[ ]

23 هفتگی

بسم رب الحسین


سلام بهونه های زندگیم


مامان وارد 23 هفتگی شد .


(مامان نادی داره تند تند براتون بافتنی های خوشگل میبافه )


دیروز رفتم چکاب ماهانه مرکز الهی شکر همه چی خوب و نرمال بود


با داپلر صدای تالاپ تولوپ قلب های خوشگلتونو برامون گذاشتن .


بابایی هم صداشو ضبط کرد ، حسابی قند تو دلش آب شد.


دکتر بهم گفت دیگه لازم نیست بیای اینجا.برید مطب یه دکتر تا زایمانتون و براتون


انجام بده .(من از قبل فکرشو کرده بودم و 16 آذر نوبت دارم)


خلاصه ی پرونده رو بهم دادن و گفتن بسلامت . ازم قول گرفتن شما عشقای مامان


وقتی به دنیا اومدید ببرمتون روی ماهتونو ببینن


با همدیگه خدا رو هزاران هزار بارشکر کردیم که حدود 6 ماه و به سلامت گذرونیدیم الحمدالله .


به نیت جگرگوشه هام یه سفره کوچک حضرت رقیه پهن میکنم


باشد که بانوی سه ساله دعا گویمان باشد .


خدای بزرگ و مهربونم ترا به دردانه ی امام حسین قسم میدم به هر زنی که


منتظر سبز شدن دامنش هست فرزند سالم و صالح عطا کن


و به ترا به غریبی و دل حضرت زینب قسم میدم تمام بچه های تو راه و


بسلامت به آغوش مادر و پدرشان برسان و در اخر


دوقلوهای منو همسرم را صحیح و سلامت بگذار در اغوشمان .


الهــــی آمین .



مامان عاشقتونه





[ بازدید : 772 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ پنجشنبه 6 آذر 1393 ] [ 8:56 ] [ پگاه ]

[ ]

آشپزی و بارداری

این روزا حالم بهتره و از ویار و تهوع خبری نیست ولی خب شکمم بزرگ شده

و به کمرم فشار میاره از این جهت فقط بخاطر خوشحالی همسرم کمی اشپزی میکنم

و گرنه بیشتر مهمون ایشون هستم .

اینم چند تا از غذاها تا یادگاری بمونه

هوسونه ها:

آش رشته :

آپلود عکس | آپلود | سایت آپلود عکس | اپلود عکس


سالاد الویه :

آپلود عکس | آپلود | سایت آپلود عکس | اپلود عکس


حلوا زعفرونی:

آپلود عکس | آپلود | سایت آپلود عکس | اپلود عکس

کباب تابه ای :

آپلود عکس | آپلود | سایت آپلود عکس | اپلود عکس


خورش قیمه:

آپلود عکس | آپلود | سایت آپلود عکس | اپلود عکس





[ بازدید : 961 ] [ امتیاز : 4 ] [ نظر شما :
]

[ چهارشنبه 28 آبان 1393 ] [ 15:14 ] [ پگاه ]

[ ]

اسم دو قلو هام

سلام به دختر گلم به پسر قشنگم الهی که سلامت باشین عزیزای مادر

تو دل مامان خوش میگذره ؟ الهی فدای موج مکزیکی زدنتون بشم .

گاهی تا 3 صبح بیدارین و فقط مشت و لگد تحویل مامان میدین .

من فدای اون دست و پاهای کوچولوتون بشم . امروز رفتیم تو 22 هفته عشقای من .

یه چیزی میخواستم بگم من از وقتی جنسیتتون رو فهمیدم براتون

یه جفت اسم خوشگل انتخاب کردم ، بابایی هم خوشش اومد

ولی از اونجایی که خیلی تو انتخاب وسواس به خرج میده

گفت نه بازم بگردیم دنبال اسم خلاصه گفت ترجیح میدم اسمشون عربی باشه .

منم که اصلا دلم نمیخواست دلخوری پیش بیاد اونم بخاطر اسم جگرگوشه هام

قبول کردم و دو تا پیشنهاد دادم و قبول کرد .

ولی دوباره دو دلی باباجان باعث شد تا چند وقت من بی اسم باهاتون حرف بزنم .

تا اینکه بعد از کلی بالا پایین کردن و فکر کردن اسمتون قطعی شد .

یعنی همون های که مامان از اول دوست داشت .

پـــــــرهام و پــــرنیان

الهی که نامدار بشین عشقای مامان .

اونجا که هستین برای همه دعا کنید همونایی که مامان هر شب دعاشون میکنه .






[ بازدید : 960 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ چهارشنبه 28 آبان 1393 ] [ 12:32 ] [ پگاه ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
ساخت وبلاگ تالار ایجاد وبلاگ عکس عاشقانه فال حافظ فال حافظ خرید بک لینک دانلود تک آهنگ بازار جهانی دانلود سوالات استخدامی اموزش و پرورش خرید ملک در ترکیه خرید آنتی ویروس
بستن تبلیغات [X]